هفته نامه پزشکی امروز
ميراث دکتر کنوک - تعداد  بازدید : 35

 

ميراث دکتر کنوک
 
 
 
دکتر آنه محمد دوگونچي
 
 
 
دنباله شماره قبل
 
 
 
 
دکتر کنوک کيست؟
دکتر کنوک نمونه‌يي است از هزاراني که در گوشه و کنار جهان به خالي کردن جيب مردم مشغول‌اند دکتر کنوک نام کتابي است به همين نام، البته نام کامل آن چنين است: «دکتر کنوک يا پيروزي علم پزشکي» تأليف ژول رومن، عضو فرهنگستان فرانسه، به ترجمه زنده‌ياد مترجم بلند پايه، محمد قاضي، چاپ سوم کتاب در شهريور 49 توسط چاپخانه‌ي‌ پيک ايران به طبع رسيده است. اين کتاب که به صورت نمايش نامه‌ است. کتاب کوچکي است حدود صد و بيست صفحه، که براي اولين بار در سال 1923 در تماشاخانه‌ي‌ شانزه ليزه پاريس به نمايش گذاشته شده است. خلاصه‌ي ماجرا از اين قراراست، که در يک بخش کوچک به نام سن موريس طبيب سالخورده‌ و جا افتاده‌يي مشغول به کار است به نام دکتر پارپاله، طبيبي جوان و تازه نفس و جاه طلب به نام دکتر کنوک، مطب ايشان را به مدت يک سالي اجاره مي‌کند و قرار مي‌شود حق‌الاجاره ‌را سه ماه به سه ماه به دكتر پارپاله بپردازد. دکتر پارپاله طبيبي بوده مردم دار، قانع و کم و بيش بي‌حال، که متناسب با حال مردم اکثراً هم به صورت نسيه کار مي‌کرده، حتي مردم ويزيت سالانه‌شان را در روز سن ميشل که مناسبتي مذهبي بوده، مي‌پرداخته‌اند، به هر تقدير امور درماني مردم را بدون مشکل عمده‌يي اداره مي‌کرده است. دکتر جوان نو رسيده، حتي معلوم نيست که از جايي مدرک دانشگاهي گرفته باشد، ولي ادعا مي‌کند، رساله‌ي دکتراي پرآوازه‌يي نوشته تحت عنوان: حالات کاذبه تندرستي، يا تندرستان بيماراني هستند که خودشان نمي‌دانند. کنوک اول يک مغازه‌ي کراوات فروشي داشته، سپس با يک کشتي تجاري 1700 تني عازم هندوستان مي‌شود، کاپيتان کشتي اعلاني مي‌دهد براي استخدام يک پزشک در کشتي و ذکر مي‌کند مدرک دکترا هم ضرورتي ندارد. کنوک در جا اين موقعيت را مي‌قاپد و به مسوولان کشتي مي‌گويد: آقايان مي‌توانم به شما بگويم که دکتر هستم، ولي راستش را بخواهيد دکتر نيستم. مسوولان کشتي مي‌گويند اهميتي ندارد، دکتر کنوک مي‌گويد، هر چند دکتر نيستم ولي به علل وجهات انضباطي و براي حفظ احترام و شخصيت خود دلم مي‌خواهد که در کشتي همه مرا دکتر صدا بزنند. کنوک از بچگي به نام داروها و اصطلاحات پزشکي علاقه‌مند بوده و حتي برچسب داروها را جمع‌آوري مي‌کرده و از اين راه کلي معلومات پزشکي به دست مي‌آورده است. او مي‌گويد من از دوازده‌ سالگي با روح طبابت آشنا شدم. سن ‌موريس، بخش کوچک محل طبابت، حدود شش هزار نفر جمعيت دارد، کنوک از سلف خود دکتر پارپاله راجع به معتقدات مردم، سحر و جادو، خرافات، لواط، معتقدات سياسي مردم اطلاعاتي کسب مي‌کند. کنوک پس از استقرار در مطب به سراغ کساني که در تبليغ منويات او مي‌توانند مؤثر باشند مي‌رود: جارچي شهر، مدير مدرسه،مسوول داروخانه، خدمتکار مسافرخانه، و غيره، ابتدا جارچي شهر را فرا مي‌خواند و با تطميع او و دادن پول کافي، از او مي‌خواهد که در هر کوي و برزن، کلمه دکتر را با تأکيد به کار ببرد، سپس با حق‌الزحمه‌ي کافي از او مي‌خواهد که اين اعلان را در شهر جار بزند« دکترکنوک جانشين دکتر پارپاله، ضمن تقديم احترامات فائقه به مردم شهر و ساکنان بخش سن موريس مفتخراً به استحضار عموم مي‌رساند که به حکم نوع پرستي و به منظور جلوگيري از شيوع اضطراب انگيز و روز افزون امراض گوناگون که چندين سالي است مناطق سابقاً سالم ما را آلوده کرده است، روزهاي دوشنبه از ساعت 5/9 تا 5/11 از اهالي اين بخش مجاناً معاينه‌ي پزشکي به عمل مي‌آيد، براي کساني که اهل بخش نيستند، حق معاينه همان هشت فرانک است.» اين اعلان چقدر به گوش ما آشنا است: براي رعايت حال مردم، نوع پرستي، شيوع اضطراب انگيز بيماري‌ها، البته 2 ساعت معاينه‌ي مجاني روز دوشنبه است. دوشنبه بازار روز سن موريس است، چه انتخاب دقيقي، باز صد رحمت به کنوک فرانسوي که معتقدات مذهبي مردم را بازيچه‌ قرار نداده ‌است. کنوک جارچي را مجاني يک معاينه سطحي مي‌کند ناحيه‌يي روي شکم را نشان مي‌دهد، ترسي در دل او مي‌اندازد مي‌گويد امروز کارتان را بکنيد ولي امشب زود بخوابيد فردا هم در بستر بمانيد من خودم به عيادتان مي‌آيم، البته ويزيت هم نمي‌گيرم ولي اين مسأله بين خودمان باشد، اين ارفاقي است که من به شخص شما مي‌کنم. پيشاني جارچي از عرق خيس مي‌شود، به کنوک مي‌گويد احساس مي‌کنم حالم خوش نيست. شکار بعدي او برنار مدير مدرسه است او را به مطب دعوت مي‌کند و به او مي‌گويد که به کمک هم چه معجزه‌ها مي‌توانند بکنند، پخش آموزش‌هاي بهداشتي عمومي و تبليغ در ميان خانواده‌ها و غيره،به او مي‌گويد مردم اين جا مردم بدبختي‌ هستند که به حال خود رها شده‌اند، شرط مي‌بندم که مردم اين جا با هر جرعه آب ميلياردها ميکروب سر مي‌کشند. من بدون کمک شما در مبارزه با بيماري‌ها موفق نمي‌شوم تنها ترتيب يک کنفرانس را بدهيد من تعدادي يادداشت و فيلم‌هاي آموزشي بهداشتي و ميکروب‌ها را دارم، اين کنفرانس راجع به حصبه و ناقلان بي‌شمار آن است: نان، شير، صدف، سبزي‌جات، گرد و غبار، آب، نفس و غيره. معلم بيچاره زير و زبر مي‌شود مي‌گويد آقاي دکتر اگر زياد از اين معلومات به خورد من بدهيد خوابم نخواهد برد. کنوک مي‌گويد اتفاقاً منظور من هم همين است، اين کنفرانس‌ها و تصاوير اثر شگفت انگيز خود را بايد بگذارد تا جايي که مردم خواب‌شان نبرد،اين مردم را بايد ازخواب غفلت بيدار کرد. معلم به لرزه مي‌افتد مي‌گويد احساس مي‌کنم خود من هم چندان حال خوشي ندارم. کنوک مي‌گويد عنوان سخنراني من اين است: «حاملان ذرات ميکروبي» هرکسي ممکن است حامل ميليون‌ها ميکروب‌ باشد و به برنار مي‌گويد ممکن است شما يکي از آنها باشيد و او را زهره ترکمي‌کند. کنوک در دل مي‌گويد: خيلي دلم مي‌خواهد بدانم بعد از خروج از دومين سخنراني من کدام نفس‌کشي است که ديگر دل و دماغ خنديدن و شوخي کردن داشته باشد. شکار بعدي کنوک، آقاي موسکه دارو فروش است. ضمن غلو راجع به نظم و ترتيب داروخانه هندوانه زير بغل او مي‌گذارد، مي‌گويد که من قلباً به شما علاقه‌ دارم و معتقدم طبيبي که نتواند به يک دارو فروش تراز اول متکي باشد، سرداري است که بدون توپخانه به جنگ مي‌رود. به او مي‌گويد چند برابر درآمدي که الان داريد بايد درآمد داشته باشيد. سپس شروع مي‌کند به هم ريختن ذهن او، مي‌گويد شما رقيب هم داريد؟ داروساز مي‌گويد خير، تا پنج فرسخي اينجا رقيبي ندارم. کنوک مي‌گويد آيا خلاف بزرگي مرتکب شدي، اشتباه بزرگي از تو سرزده، مثلاً به جاي 50 گرم روغن کرچک، 50 گرم تنطور ترياک (لودانوم) به بيمار دادي. داروساز وحشت زده مي‌گويد خير، کنوک همه‌ي زمينه‌ چينيرا موذيانه طوري ترتيب مي‌دهد که شکست و عقب ماندگي داروساز را به يک گناه و غفلت بزرگ نسبت دهد، سپس با تردستي مي‌گويد من شرم دارم از بيان اين علت، ولي علت همه‌ي بدبختي‌هاي شما عدم انجام وظيفه‌ي سلف من، يعني دکترپارپاله بوده، چون نسخه‌ي قابل توجه و دندان‌گيري نمي‌نوشته است:
مي‌گويد در بخشي که من و شما هستيم نبايد لحظه‌يي فرصت سر خاراندن داشته باشيم، مريض شدن فرضيه‌ي کهنه‌يي است. هر کسي در آن واحد چند تا بيماري را با هم دارد، انسان‌ها مريض نمي‌شوند. مريض هستند، فقط وقتي بيماري رو به توسعه مي‌گذارد خودش را نشان مي‌دهد (عجب ابليسي است اين کنوک) در صحنه‌ي چهارم، يک زن دهاتي خيس و يبوست مزاج (طبق گفته‌ي کتاب) به دام مي‌افتد، چه دامي هست اين ويزيت رايگان، البته از همان روز اول ازدحام جمعيت، پشت در مطب شروع مي‌شود که البته پس از 5/11 صبح ‌بايد ويزيت هم مي پرداختند. زن دهاتي هيچ مشکلي ندارد ولي چون يا مفت است سرکي مي‌کشد، مي‌گويد مشکلي ندارد، دکتر کنوک پس ازمعاينه‌ي دقيق نقطه‌يي روي کمر و لگن بيمار را فشار مي‌دهد (البته فشاري که مختصر دردي هم داشته باشد) زن دهاتي مي‌گويد همان جا کمي حساس است، کنوک مي‌گويد فکر کن، به خاطر بياور چه موقع به اين جا ضربه خورده ،نردبان به بلندي سه و نيم متر بوده، بيمار مي‌گويد شايد همين طور بوده (در اصل نردباني در کار نبوده ولي کنوک با دادن نشاني‌هاي يک نردبان موهوم خود بيمار را به شک مي‌اندازد طوري که بيچاره فکر مي‌کند چنين نردباني بوده ولي فراموش کرده) به او مي‌گويد مداواي چنين بيماري خطرناک و قديمي بسيار گران تمام خواهد شد، بعد روي تصاوير پزشکي عکس نخاع و رشته‌هاي عصبي و ستون فقرات را نشان مي‌دهد و مي‌گويد از چندين سال پيش لغزشي در نخاع پيش آمده، هر آن ممکن است اتفاق ناگواري بيفتد، البته ميل خودتان است، پيري زياد چيز جالبي نيست (يعني ممکن است به پيري نرسي) بعد به او توصيه مي‌کند با اتومبيل به ده خود برگردد. وقتي به خانه رسيدند فوراً بخوابيد، پرده‌ها را بکشيد، سعي کنيد تنها باشيد دو ساعت به دو ساعت آب معدني ويشي بخوريد. صبح و شب فقط نصف بيسکويت بخوريد تا يک هفته غذاي سفت نخوريد.کسي نبايد با شما حرف بزند اگر چند روز بعد احساس زبر و زرنگي کرديد که خطري نيست (با آن بي‌غذايي و هجوم خيالات چه توش و تواني مي‌ماند)، ولي اگر احساس ضعف کرديد معالجه را شروع خواهم کرد. زن فعال و کاري دهاتي، يک هفته بخوابد با کسي حرف نزند روزي يک بيسکويت بخورد توي تاريکي و تنهايي اگر سقط نشود عجيب است.
در صحنه‌ي پنجم يک زن اشراف بنفش پوش که براي تفنن و به قول خودش رونق بخشيدن به مطب کنوک مراجعه کرده بود با تشخيص يک عارضه‌ي مغزي لوله چپقي (يک اصطلاح من درآوردي) با حال نزار مطب را ترک مي‌گويد و سر کيسه را شل مي‌کند. براي خرج‌هاي بي‌حساب.
در صحنه‌ي ششم دو تا ولگرد مست و خراب براي شلوغ کردن و به هم ريختن مطب مراجعه مي‌کنند، کنوک با نشان دادن کبد بيماران الکلي، نه فقط مستي را از سر آنها مي‌پراند بلکه آنان با لب و لوچه‌ي آويزان و برچسب ‌يک بيماري کبدي لاعلاج مطب را ترک مي‌کنند، بعدها تنها هتل بخش تبديل به بيمارستان براي بيماران بستري مي‌شود جوري که براي دکتر پارپاله که براي دريافت اولين قسط مطب مراجعه کرده جا پيدا نمي‌شود. گفتگويي بين پارپاله و کنوک در مي‌گيرد. موسکه داروساز به گنج قارون رسيده و از پارپاله دلخور است که چرا قبلاً چنان شانسي را از او دريغ داشته است. کنوک از شيفت‌هاي کاري، بيماران بستري، بيماران منتظر در منزل و مطب مي‌گويد. کنوک در يک بررسي جالب و رندانه معاينه و معالجه را باهم مقايسه مي‌کند. مي‌گويد معاينه تضمين نصف سود است ولي سود اصلي در معالجه است معاينه را يک کار ابتدايي مي‌داند و ماهيتسودجويانه‌ي خود را به بهترين نحو در اين جمله بيان مي‌کند:
معاينه يک حرفه‌ي ابتدايي است، يک نوع شکار ماهي با تور است، ولي معالجه به منزله‌ي پرورش تخم‌ ماهي است.
کنوک حساب و کتاب درآمد تمام اهالي را مي‌داند و متناسب با درآمد هر قشري معالجات خاصي براي آنان در نظر مي‌گيرد. نازل‌ترين نرخ شامل معاينه‌ي هفتگي و هزينه‌ي دارويي 50 فرانک در ماه، و گران‌ترين شامل چهار معاينه در هفته و سيصد فرانک هزينه‌ي درماني شامل اشعه‌ي مجهول، راديوم، ماساژ برقي و تجزيه‌هاي مختلف. دکتر پارپاله به او مي‌گويد با اين کارها هيچ وقت وجدانت دچار عذاب نمي‌شود، کنوک جواب فوق‌العاده‌ زيرکانه‌يي مي‌دهد، که لُب کلام و روح همه نوع شعبده‌بازي‌هاست، مي‌گويد در اين ميان نفعي وجود دارد فراتر از منافع بيمار و پزشک، و آن نفع مربوط به علم پزشکي است!! (در اينجا فرمايش جاودانه حضرت علي (ع) در ياد مي‌آيد، حضرت در جواب مخالفان که قرآن سر نيزه کرده و خواستار حکميت قرآن شده بودند، فرمودند: حرف حقي است که هدف‌اش باطل است. در اين جا بايد گفت چه کسي مخالف پيشرفت علم پزشکي است). در اين بخش چندين هزار فرد بي‌تصميم وجود دارند که من آنها را به زندگي طبي هدايت مي‌کنم،يکي‌شان مسلول است، يکي عصبي است، يکي تصلب شرائين، دارد، در اين ميان آنچه که مرا عصبي مي‌کند موجودي است که نه زنگي زنگ است، نه رومي‌روم، بلکه موجودي به نام «آدم سالم» خودش را به رخ من مي‌کشد، البته به تعدادي هم بايد نقاب تندرستي بزنيم که از بيماران پرستاري کنند ولي اينکه چيزي به نام نفس سلامت جلوي من بايستد و روحيه‌ي طبي مردم را خراب کند، برايم قابل تحمل نيست. شبانگاه است و کنوک از بالاي سن موريس به خانه‌هاي بي‌شمار که زير پايشان است نظر مي‌دوزد و به دکتر پارپاله مي‌گويد: الان ساعت ده شب نواخته خواهد شد، چراغ 250 خانه روشن خواهد شد و صداهاي بيمار که روي صدها تخت‌خواب دراز کشيده‌اند براي بار دوم برمي‌خيزند تا درجه تب‌شان را بگيرند، اين شهر در سلطه‌ي روحيه‌ي طبي من است. البته وضع روحي کنوک در اواخر کار دگرگون مي‌شود، اين سرنوشت دکترکنوک و کنوک‌هاي ريز و درشتي است که در اطراف خود مي‌بينيم. البته بلند شدن فواره‌، سرنوشت نهايي‌اش سقوط است، تاکي مي‌توان مردم را فريب داد. کنوک اواخر کار شکوه مي‌کند که خسته است. آخر حمالي بدون مزد و مواجب از اين بدتر نمي‌شود، مزد و درآمدي که صرف زندگي نشود يا طعمه‌ي ميراث خوار مفت‌خور مي‌شود يا طعمه‌ي دولت، کنوک‌هايي که روز و شب نمي شناسند، اسير و ذليل ديوآزي‌اند که سيري ناپذير است. کنوک مي‌گويد روحيه‌ي طبي آن چنان در من نهادينه شده که جرأت نمي‌کنم در آيينه به خود نگاه کنم. اين يک جمله‌ي ژول رومن، فراز کليدي، و شاه بيت کتاب است. کنوک مي‌گويد جرأت نمي‌کنم در آيينه به خود نگاه کنم چون بي‌اختيار هزار و يک بيماري و انگ به خود مي‌چسبانم. البته اينکه کنوک‌ها جرأت نمي‌کنند در آيينه نگاه کنند علت مهمتري غير از انگ بيماري دارد و آن اينکه مي‌دانند پشت اين نقاب جز يک پادو، يک اسير در بند، چيز ديگري نيست، اينکه انسان در آيينه به خود بنگرد و احساس منزلت کند برمي‌گردد به رابطه‌ي‌ او با ديگر انسان‌ها و اينکه با چه رشته‌هاي قوي و مثبت انساني به انسان‌هاي ديگر تعلق خاطر دارد، در قلب آنها جاي دارد، لبخند رضايت آنها اگر از پشت آيينه بر ديدگان هجوم بياورد، انسان احساس منزلت مي‌کند نگاه در آيينه، محضر دادگاهي عجيب است اينجا شاکي و متهم و دادستان و قاضي خود انسان است هيچ راه گريزي نيست. ضمير ناخودآگاه از تجربيات ناشي از سلوک با انسان‌ها انباشته است، در محضر دادگاه آيينه، اين تصوير‌ها هجوم مي‌آورند، بيماراني که توسط ما تحقير شدند يا تکريم، کساني که خانه خراب شدند تا جيب ما آباد شود، وجدان پزشک بايد حساس و زمان آگاه باشد، لحظه‌ آگاه باشد، هيچ‌لحطه‌يي رسالت خود را فراموش نکند، در هرحال و در هر وضع و در هرشخصيتي، آگاهي کار خود را مي‌کند، اين تقاص آدم بودن ماست، نمي‌توانيم هر جنايتي بکنيم و سر راحت بر بالين بگذاريم، آن اشباح مي‌آيند گروه گروه مي‌آيند، کجا مي‌توان فرار کرد. ميراث کنوک زنده و فعال است در اطراف خود، آنها را مي‌بينيم ، در اوايل دهه‌ي 60 مطب يکي از اين کنوک‌ها را قرار شد اجاره کنم (البته يکي از ده‌ها ساختمان او را) ، پس از اتمام کارش به مطبش رفتم منشي‌اش گفت يک مريض ديگر هم آمده مي‌بينيد، ايشان گفت بفرست تو (مثلاً من داشتم با او معامله‌ي مهمي انجام مي‌دادم)، به من گفت چند لحظه صبر کنيد اين بيمار را هم ببينم گفتم اشکال ندارد، بيمار را يک معاينه‌ي سطحي کرد، بيمار از آن دهاتي‌هاي پولدار ولي نا آگاه بود. آوازه‌ي دکتر را شنيده بود کنوک به او گفت شما يک روماتيسم بزرگ داريد (پيش خود فکر کردم نکند معيارهاي ماژور جونز: کارديت، کره سيدنهام، پلي آرتريت و غيره مورد نظرش است ولي زود چرتم پاره شد)، کنوک شروع کرد به بزرگ نمايي اين روماتيسم بزرگ، که قلب و کليه‌ را گرفتار مي‌کند، عليل مي‌شوي، فلج مي‌شوي، کارت به دياليز مي‌کشد و غيره. بيمار بدبخت گفت آقاي دکتر دستم به دامن‌ات چه کار بايد بکنم، دکتر گفت هرچند مشکل است ولي اگر خرجش را قبول کني من درستش مي‌کنم، بيست هزار تومان خرج دارد (حدود سال 62 يا 63)، من با يک سري آمپول‌هاي قوي آمريکايي با پني‌سيلين‌هاي يک ميليون‌ و دويست‌هزار واحدي (کلمه ميليون را با تأکيد مي‌گفت) و آمپول‌هاي ديگر خوب‌ات مي‌کنم، (خلاصه همان جا جلوي چشم من، در کمتر از ده دقيقه بيست‌هزار تومان کاسب شد) قرار شد چهار هفته بيايد هر بار يک پنادور و يک دپومدرول بزند، البته به هزينه‌ي جناب دکتر البته شيوه‌هاي شعبده‌ موجه و محکمه پسند شده ولي شعبده، شعبده است، نکته‌ي جالب در مورد اين کتاب نگاه ژرف رومن است، اين کتاب حدود90  سال پيش نوشته شد و آن هم در مورد جامعه‌ي فرانسه، فرانسه‌ي پاستور، شارکو، رومن رولان، فيليپ - پينل - بيشا - لائينک، کلودبرنار و صدها قله‌ي سترگ ديگر. کنوک‌ها تا دهان بازمي‌کنند، مثل يک جاروي برقي جيب بيمار را مي‌روبند و تخليه‌اش مي‌کنند، اين همه روش‌هاي تشخيصي و پاراکلينيک، آن هم نه يک باربلکه بارها و بارها، واقعاً نياز است؟ البته معالجه است ديگر، حضرت کنوک مي‌فرمايند معاينه مثل شکار ماهي با تور است ولي معالجه پرورش تخم ماهي است. نبرد ادامه دارد. کنوک‌ها سخت‌ سرگرم کارشان هستند، ولي قلم‌هاي مسوول هم هرگز خاموش نخواهد شد.اميد بشريت به عقلانيت و آگاهي بخشي انسان است، حتي در هر گوشه‌يي به صورت شمعي کوچک هم باشند، پرده‌ي تاريکي و خرافه و فريب را خواهند دريد. البته کنوک‌‌ها مجبورند در آيينه به خود بنگرند، در آيينه دو تا انسان چشم‌در چشم هم مي‌دوزند هرچند يکي واقعي و يکي مجازي، ولي فرايند نگاه، واقعي است. چشم‌ها نمي‌توانند دروغ بگويند مخصوصاً به خود، در اين نگاه چه مي‌گذرد، نورافکني به اندرون خود، راه فراري وجود ندارد انسان مي‌تواند با کار با سرگرمي، با هر وسيله‌ي ديگري از خود فرار کند يا خود را به نديدن بزند. ولي در نگاه به خود و در محکمه‌ي آيينه چاره‌يي جز ديدن خويشتن نيست. اينجا خرمنگاه است جاي درو و حاصل برداري است،چه حاصلي؟ کنوک‌ها هوشمندند، مي‌دانند و مي‌فهمند چه هستند، تحقير کردن را مي‌فهمند چون عمري اين کار را کرده‌اند. ولي اين جا ديگر نوبت خودشان است. اين جا ديگر نيش زهر آلود تحقير شدن را مي‌چشند، آيا تمام ثروت‌هاي عالم، حتي مقام‌هاي گوناگون به لحظه‌يي تحقير شدن مي‌ارزد، هيچ احساسي بدتر از اين نيست که انسان در محضر خود احساس بدنامي کند، احساس رذل بودن بکند چون هيچ پناهگاهي ندارد. اگر کسي در محکمه‌يي، دعوايي، درگيري متضرر شد، مي‌تواند به يک مرجع ديگري استيناف بدهد، يا به خدا پناه ببرد، انسان از دست خودش، حتي به خدا هم نمي‌تواند پناه ببرد، چون مختار و مسوول بوده، هر چند درياي رحمت الهي کرانه‌يي ندارد، ولي رحمت الهي مجوزي براي هر نوع تجاوزي نيست، خود کرده را تدبير نيست، از اين ديدگاه،کنوک‌ها موجوداتي قابل ترحم‌اند. بايد به آنها ترحم کرد، از سر ترحم انسان بايد براي آن‌ها دعا کند که از راه خود برگردند و جبران مافات نمايند. يک کره‌ي خاکي براي انسان‌ها وجود دارد با مقداري امکانات، و عمري کوتاه و تمام شدني، در اين عمر کوتاه بيش از اندازه يک نفر نمي‌شود خورد، بيش از يک لباس نمي‌شود پوشيد، در آن واحد. در چند صندلي (منصب) نمي‌شود نشست، بسط روحي و معنوي انسان بسته به آن است که در ديگر انسانها حضور داشته باشد. حضوري مثبت و کارساز و روح نواز، و اين شدني نيست الا با خدمت صادقانه و بيريا به جامعه‌ي بشري، به اين قله نمي‌توان رسيد جز با لطف و تأييد الهي.
 
   لینک مستقیم مطلب
 
 
 
عبارت جستجو :